خرید بک لینک
دیروز با س.ع. صحبت کردم. ازش پرسیدم که چقد تو در جریان این هستی که ایشون دارن منو در جریان زندگی و مراحل زندگیت قرار میدن؟

گفتن که تقریبا کامل!

این یه جورایی یه چراغی توی دلم روشن کرد. اگه تو میدونی اون همه چی رو به من میگن چرا همه چی رو بهش میگی... حتی اینکه تو خونه داییتی!

خدا کنه توهمم درست دراد

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

شدیـــــــــــد دلم هوایت را کرده... من به عشق تو معتاد شده ام... جای صدایت توی مغزم درد می کند. نمی دانم تنها شماره فعالی که ازت دارم باز هم متعلق به خودت هست یا نه... امتحانش راحت است اما... با نخواستنت چه کار کنم... من از عرش به فرش آمده ام. از مرحله «دوست دارم با کسره» یک شبه به «ازت متنفرم، دوباره مزاحمم بشی یه جور دیگه رفتار میکنم» سقوط کرده ام... اما تو همچنان بالا می روی... الان که فیزیکت نزدیک شده دیوانه ترت شده ام حتی... تازه می فهمم مبتلا شدن به یک شخص یعنی چه. بانوی روزهای خوب، این جا یک تو را کلی کم دارد... امشب را کافر شو... به خودت. گوشی ات را بردار 11 رقم لعنتی متعلق به من را شماره بگیر (کسی چه می داند شاید تا اینجایش را هفته ای یکبار انجام می دهی) و آن دکمه سبز لعنتی را بزن (کاری که دو سه سالی می شود انجام نداده ای). بوق که خورد من قول می دهم به خاطر ناشناس بودن شماره ات یا حتی از آنهم «خوش به حالم»تر، به خاطر مال تو بودن شماره، شیرجه بزنم روی گوشی جواب بدهم. بله ام را که شنیدی، امشب را کفر بگو. بگو که هنوز در مقام «دوست دارم با کسره» مانده ام. همه اش خواب بوده، فشار زندگی بوده. آه...

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

لعنتی کجایی... ورود و خروج بلاگفا تاول زد و از تو خبری نیست...

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

سلام

می دانی چیست. حرف هایم با اشک هایم خشک شده اند. عشقم تکراری شده. اما هست. هنوز هست. شده «تازهی بیات»

عزیز من. اینجا تو را ندارد. اینجا کلی بی تابی دارد. من خلا تو را با بی تابی پر کرده ام. هذیان می گویم. هذیان می نویسم. بی فکر. فکر تو دیوانه ام کرده است. دارم خودم را اینور آنور می زنم تا دستم دستت را بگیرد اما دستت را توی جیب گذاشته ای و داری غرق شدنم را لذت می بری. اینجا بی تو زندگی زهر است... خیلی زهر

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

تولدت همیشه برایم طعم تلخی دارد... فکر کنم تا کنون هیچ وقت تولدت را به خودت تبریک نگفته ام. جز یک بار که چند روز بعد تبریک گفتم و یک بار هم که قمری اش را تبریک گفتم.

واقعا به نظرت کی خواهد رسید روزی که تولدت را کنار خودت جشن بگیرم و به خاطر لطفش که کمک کرد به هم برسیم، شاکرش باشیم.

واقعا دلم تنگ صدای عوض نشده ات هست... لحن تغییر نکرده ات.

بانوی روزهای خوب. دلم شدید هوای صدایت را کرده. به تولدت قسم من بی تو اینجا دارم زائل می شوم.

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

مکالمه مان :))

رمز

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

خیلی خوشحالم. چله 30 روزه رو میخوام شروع کنم... همینکه خدا دوباره بهم لطف کرده خیلی جای خوشحالی داره. همینکه میخواد از صفر فکر کنه خیلی خوشحالم. 30 روز 30 جزء... 30 روز... 5 نماز شب...   

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

قرار بود پس از یک ماه پاسخ دهد. صبح بدون آلارم با صدای اذان از خواب بیدار شدم.... اما همین امروز پیام داد و نه تاریخی اش را گفت... صبح اما... این تازه آغاز راه است... پست بعد!

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

خب... بر اساس اتفاقی که دیروز افتاده عملا نباید روز دومی برای من تعریف بشه!! اما من تعریف میکنم برا خودم/ ببین دوست عزیز... عاشق بودن شاید دست ما باشه، اما عاشق شدن دست یکی دیگه س. عاشقم نشد چون واقعا نتونستم و

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

I didn't Act Like well 2day

برچسب: نویسنده: یاسین کاظمیان تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:48

صفحه بندی